به همین سادگی
آسمانت درست به قلبم منتهی میشود .... ... تو ی تاریکی تصاویر مبهم میان آبی که به آغوشش گرفته ای پهلو به پهلو که می شوی تازه میفهمم من هم خدای کوچکی شده ام برای تمام کوچکی ِ تو تازه میفهمم خدا چه کِیفی میکند از آفریدن /تولد/زایشِ تمام هستی ۲) تازه می فهمم..... ۳)نقطه سرخط هم که بگذاری ...من تازه می فهمم ۱) بهار یه خاصیتی داره که هیچ فصل سال نداره ....بخصوص با اون جنب و جوش خاص قبلش....یعنی من کلا اسفند و فروردین ماه رو یا جور خاصی دوست دارم اولی ماه تحول و دومی ماه تنفس....این اسم ها فکر کنم مناسب ترین عنوانی باشه که بشه بهشون داد.... ۲) -: «عزیزکم حالا دیگه کم کم دیده میشی....اینو از دیده ی مردم میفهمم...تو مترو تو خیابون تو تاکسی..... از خیابون که رد میشم ماشینا خوب مجال رد شدن میدن...تو مترو که سوار قطار میشم .....به پام پا میشن که من بنشینم ....اینا یعنی تو به من تقدس دادی...تو به من احترام بخشیدی...و تو .... هفته ی هجدهم زندگیته و از نشانه های این هفته اینه که تو دیگه میتونی صداهای اطراف رو بشنوی...حالا من میتونم برات شعر بخونم ...میتونم باهات یواشکی حرف بزنم .... درِ گوشی حرف بزنیم که هیشکی جز تو و من و خدا ،مارو نشنوه ....از زیبایی ها بگم و یه یه کمی از نازیبایی ها تا تو با عین عین واقعی هستنِ دنیایی که قراره توش پا بذاری آشنا بشی به خاک بارون خورده ی بهاری قسم میدم خدارو ....تو رو قشنگ و قشنگ بین بیافرینه ..... دلم میخواد دیده ی زیبابینی بهت ببخشه ....آخه حتا هرچیز زشتی هم یه خاصیت زیبایی داره که باید کشفش کرد....دُردانه ی صدف نشینِ مامان! تو رو به بندی که خون منو به تو وصل می کنه،کاشف کوچولوی بینظیری باش....» ۳) کاش تو دین مون انقد خدا رو برامون عربی ترسیم نمیکردند ....انقد جنهم ترسی و بهشت پرستی نداشت ....کاش بهمون یاد می دادند عاشق خدا بشیم کاش یادمون می دادن بهار یعنی خدا لابلای سبزی برگهاست کافیه یه دستی بکشیم روی مخمل گلبرگها .....اونوقت پوست لطیف خدارو درک می کردیم....کاش بهمون یاد می دادند رقص باد بین یه عالمه شاخه ی درخت یعنی قلقلک طبیعت توسط خدا....یعنی اینکه خدا خیلی خیلی خیلی یه ما نزدیکه و .....ما از دور انقد "خدایا "نمیکردیم* ....(راستش اگه مذهبیون بر من خرده نگیرند و از نوشته ام استغفرالله گویان نشن، باید بگم خدای من این شکلیه ) ۴) "من اگر پیامبر بودم ،رسالتم شادمانی بود و بشارتم آزادگی و معجزه ام خنداندن کودکان. نه از جهنمی می ترساندم و نه به بهشتی وعده می دادم.تنها می آموختم "اندیشیدن"را و "انسان بودن "را....(چارلی چاپلین) * بیدلی در همه احوال خدا با او بود /او نمیدیدش و از دور خدایا می کرد(حافظ) ۱)همه مشغولند... انگار قراره سوتی به گوش برسه بگه وقتتون همین بود.... یه بدو بدو ی همگانی و همه گیر..... وای که چقـــــــــــــــــــــــــــــــــدر این روزای آخر اسفند رو دوست دارم ....هیچ موقع از سال آدما رو اینجوی با انگیزه نمیشه دید....یه تکاپویی بین مردم هست که اگه بهشون نگاه کنی میفهمی همه قدر ساعت و زمان رو بیشتر از هر زمان دیگه میفهمند.... ۲) بزرگ شدیم و دغدغه های آخر سالمون هم شده عین آدم بزرگا....حساب کتاب و سرمایه گذاری و پس اندازهای بلند مدت و ..... یااااااادش بخیر اون موقع ها که لباس های عید مونو از چند روز قبل هی جلوی چشممون میذاشتیم و با یه ذوق غیر قابل گفتن هی پرو میکردیم و ....همون روزا که عدد سن مون هنوز دورقمی نشده بود....بعد از هر مهمونی دلمون از شمردن عیدی هامون یه کیفی میکرد که هزار تا عیدی و پاداش آخر سال و سود سپرده گذاری و این حرفا نمیتونه با اون حس برابری کنه .....همون روزا که کفشای نوی مونو روز اول عید میپوشیدم و دستمونو بی خیالِ روزگار تو جیبمون میذاشتیم و چند قدم برمیداشتیم و هی به برق کفشمون نگاه میکردیم و فکر میکردیم زمین یعنی همینی که زیر پای ماست و دنیا همین خرامان خرامان راه رفتن ماست و آسمون فقط فقط بالای سرماست ...شبای عید که پا به پای ما ،ماه هم میومد یه حسی داشتیم که ....(فکر نمیکنم بچه های این دوره این حسهای ناب رو تجربه کنن انگار خاص دوره ما بود و بس) ۳) حالا که همه بدو بدو میکنیم امیدوارم به یه عالمه حس خوب ِ رسیدن،برسیم ..... اتوبوس شلوغ بود اما دیرم شده بود و باید سوار می شدم .... -: چون هنوز دیده نمیشی کسی هم نمیتونه هوای تورو داشته باشه ...همه همدیگه رو هل میدند با آرنجشون برای خودشو جا باز میکنند تا یه جور بتونند پیاده یا سوار بشن ...من کیفمو محکم جلوم میگیرم تا یه وقت آرنج کسی به تو نخوره ...... بالاخره یه جور نشستم ... روبه روم یه دختر نوجوون و مامانش نشسته بود انگار دختر خانومه حدود ۱۷ سالش بود همینطور نگاش میکردم - آروم بو د و دوست داشتنی - نگاش میکردم و تو رو تصور میکردم که یعنی دختری یا پسر.؟...چشمات چه رنگی خواهد بود....موهات حالت دار میخواد بشه یا ....همه ی اینا رو تو ذهنم مرور میکردم که مامانه به دخترش گفت شنیدی که نازیلا مامایی قبول شده ؟...ترم بهمنی یه ....داره تازه میره ...و من دوباره رشته افکارم تغییر جهت داد که تو به چی علاقه خواهی داشت....مثل بابات مهندس میشی یا مث مامانت میری تو رشته های انسانی یا تج.... که واکنش اون دختر نظرمو جلب کرد....دختر قیافه شو یه جور کرد و بدون هیچ حس خوشحال کننده از شنیدن خبر قبولی دختر همسایه شون...با یه لحنی - دور از ذهن - آره بابا شنیدم چی فکر کردی تهران که قبول نشده ....یه ده کوره ای تو دون قوز آباد ..... بقیه شو نشنیدم یعنی نخواستم که بشنوم انقد حالت حسادت تو حس دختر بود که یه لحظه تصوراتمو بهم ریخت....همه ی اون آرومی که ازش دیدم ....از چهره ش پ ری د ... . . . آی ...آی ....فرشته ی کوچولوی من که آرامشِ ملکوتیِ کنار ِ خدا بودن رو رها کردی وُ میخوای منو تو هبوط حّوایی ام همراهی کنی ...مبادا شبیه آدم های ناآروم حسود بشی ...مبادا موفقیت کسی باعث حس ناخوشایند ت بشه ....دلم میخواد فرشتگیتو همیشه حفظ کنی .... اونوقت خوشحالی دیگران شادت میکنه و .... ....همین جور به اون دختر نگاه میکردم و داشتم تو رو تصور میکردم و دیگه به این فکر نمیکنم دختری یا پسر؟.... یا چشمات چه رن...گ ....و.... اتفاق با یه حالات ناخوشایند خودشو بروز داد....اما بعدش هر کی شنید تبریک گفت .....یه اتفاق عمیقا مبارک با ظاهری پر از .....ت ه و ع...افت ف ش ا ر...ضعف شدید....ا س ت ف را غ مکرر...بی میلی به غذا و .... :- (کمی طول میکشه تا حست کنم ...) انگار بیشتر سردرگم و هیجان زده و گیج و بیقرار بودم ...این روزا خیلی تو فکرم ...فکر های خوب ...فکر های خسته کننده ....فکرهای ..... الهام از پشت نرده ها میگه خوشحال باشیم ....داریم دست به خلقتی جدید می زنیم و من از آفرینش درونم بیشتر متحیر شدم تا خوشحال.... ضربان قلبم این روزها غریب/قریب می زنه.... -: تو کتاب خوندم الان دیگه اندازه ی حبه ی انگور هستی...حبه ی انگور توی دلم ...شاید همین روزا برات یه عالمه یادداشت بذارم....تا شراب شدنت باید صبر کنم ....شاید انقد از وجودت مست بشم که این حس و حال ناخوشم همش فراموشم بشه ...."شاید " رو به زودی حذف میکنم ...و ردی از یقین تو نوشته هام میذارم... وقتی آدم یه دونه دونه ی سیب تو دلش داشته باشه یعنی انقد بیقرار میشه ..... دونه ی سیب ....دونه ی سیب گوشه ی دلم ! .... تا حالا شده قلم شما هم قفل بشه ....من میگم دیگه یه عالمه حرف گفتنی م ،به حروف پا نمیدند الهام میگه چرا آخهههه.....بعضی وقتا دلم میخواد همه چی رو بنویسم از سوزوندن غذا گرفته تا چیدن میز و روزهایی که غذای روی اجاقم بوی خوب مست کننده میده ....از برق انداختن سرامیک پذیرایی تا بی حوصلگی گاه بی گاه برای اتو کردن رخت ها..........ذوق کردنها و خندیدنهای روزمره و.... یه پاییز دیگه از راه رسید ...یه نفس عمیق میکشم و تموم زندگی رو ذخیره می کنم برای یه سال دیگه ... بازهم پاییزی دیگر و حوصله ای دوباره برای بودن و ماندن ... می گویم آیینه حق ندارد ادای مرا در بیاورد....می خندی و در آیینه نگاهم می کنی و تازه می فهمی تو هم بازیچه دست آیینه هایی... بزرگ می شویم روزی ....نه به قد و اندازه...نه به فاصله های اعداد از امسال تا ارقام سال ثبت شده در شناسنامه هایمان...نه به تعداد خطوطی که در پیشانی مان ردیف می شوند....نه اندازه پیراهن هایی که بیشتر پاره کرده ایم...نه بخاطر گیسوان سفید... اما بزرگ می شویم روزی... گاهی حس میکنم یه چیزی یه جایی دور یه جور خاص هی داره از من دورتر میشه "دیوار همسایه مون یه عده یاس وحشی داره که سرک کشیده تو حیاطمون/////دلم میخواست این خونه انقدر پرده نداشت.... دلم برای یه وعده ماه دیدن ،تنگ شده....شاید برای همینه بعضی وقتا نمیفهمم چِم شده و چمه... همه چیز آرومه ...و من از اینهمه آرامش....گاهی کلافه میشم.... چگونه می شود به آن کسی که می رود اینسان صبور سنگین سرگردان فرمان ایست داد" دلم برای دلتنگ شدن تنگ است کمی از من فاصله بگیر....
| Design By : Night Melody |


