تبليغاتX
به همین سادگی




















به همین سادگی

بعد یه وقفه کسالت سلام....

اول اینکه اون خونه هم به روز شده ....به همین سادگی ....(روهمین کلیک کنید )

بعد اینکه .....

چند وقت پیش ماجرایی پیش اومد که بنظرم خالی از لطف نیست اگه شما هم بشنوید :

تقریبا ۲هفته پیش ، سر ظهر از دانشگاه میومدم و حسابی خسته بودم ... بود ،از غرب به سمت میدون آزادی ...سوار تاکسی بودم و  هواهم  گرم بود - انگار نه انگار که زمستونه -

از سر کلافگی از راننده خواستم -" ببخشید میشه کمی شیشه رو بدین پایین ...خیلی گرمه "

  راننده هم  که انگار آماده بود نطقی رو  که از همون اول تو گلوش گیر کرده بازکنه ، شروع کرد :" می بینی خانوم ! انگار خدا هم با این جماعت  قهر کرده ....مملکتی که با این همه دروغ و خیانت اداره بشه خدا هم بهش پشت میکنه....نمیدونی خانوم...خبر نداری چه خبره ... اخه چقدر دروغ! چقدر ریا ! چقدر تملق!  چقدر چاپلوسی ...!  چقدر کلاهبرداری !چقدر سرکار گذاشتن مردم .... چقدر ...."

انقدر این "چقدر " ها رو تکرا ر کرد که اعصابم خرد شد(منم که حساس ) ...

حوصله نداشتم و گفتم :ایشالله درست میشه ! آقا فقط بحث دروغ سَران نیست ....مردم هم ....!

 نذاشت ادامه بدم - : نه خانوم ! یه نیگاه به آسمون بندازید انگار وسط تابستونه ..نه ابری !نه برکتی! نه یه قطره بارونی ! نه یه ذره برفی ! نه یه چیکه بادی ! نه حتا یه کوچولو سرما...نه ..."

راننده این دفعه افتاده بود رو  دنده ی کلمه ی "نه "...غلط و درست برای خودش ترکیب اضافی می ساخت

از پنجره بیرون رو نگاه کردم که متوجه کلافگیم بشه ...خوشبختانه تلفنش زنگ زد ... اما چنان اَخ و اوخ کرد

-: اَ ه.... اَ ه ....بازم این !

 با این همه غیظ و غضب ...گفتم الان یا گوشی رو برنمیداره یا چنان باسردی با طرف حرف میزنه که ...

گوشی رو جواب داد بالاخره :" جانم ....جان دلم ....بههههههههههههههههه خوبی عزیزم !  "

- " ولله چی بگم ! من الان گرمسارم ....تا شب هم نمیرسم تهران ....از صبح تو راه بودم ....شرمنده !به خدا راه نداره ...دیگه الان از تهران خیلی دورم ....قربون تو ...خیلی خیلی شنیدن صدات خوشحالم کرد "

گوشی رو گذاشت و میخواست ادامه بده که ...

.گفتم اقا !من فهمیدم که چرا آسمون قهرش گرفته ....!

هاج و واج نگام کرد و ......

 

دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 11:12 فاطیماکرمی| |

...۱)

نامه ای کوتاه به این  خانه مجازی دوست داشتنی ام....:

 

سلام "به همین سادگی "! شرمنده تو شده ا م و دست و دلم به کلمه ها نمیرود

شکل خاصی این روزهارا کلافه ام، نمی دانم شایدبه خاطر خستگی..شاید.... شاید به خاطر خاطره ها ...!..

( چقدر تاریکه اینجا....)

دلم میخواهد چند روز مانده از این روزگار را از تقویم رومیزی ام بکَنَم .... یه جور مچاله اش کنم که کسی متوجه نبودنشان نشود ....

 

.............!

هی خدای به همین سادگی ام ! مرا آبستن واژه های با نشاط کن....دلم برای زایشی بی نظیر تنگ شده...

.نه.....شانه های مهربانت دیگر طاقت قبلی را ندارند که بشود سر بر آنها نهاد و زار زار شکستن بغض را تمرین کرد....بیخودی نگو که آغوشت هماره برای تنگدلی هایم باز است.....!گاهی باید رها یت کرد و رفت...

دل مان نمی آید که با هم  کنار بیاید! و کسی نمی داند چه ماجرایی رخ داده ...........!

  انقدر گوشه دامنم را نگیر که بمانم و هی  برایت شعر بخوانم ...  حوصله ی فاطمه ات سر آمده....

نامه را بی "خداحافظی " تمام می کنم می دانم که بدون تاکید من هم ،خدا ،حافظ  تو خواهد بود "

۲)

 

نمیدونم این مطلب رو کجا خوندم "همه این راه ها که آمدیم راز تاریکی بودند که نگاه مهربان خدا برایمان روشن کرد ...چه کسی می داند شاید همان اول که در زهدان مادر بودیم تا ابد تقدیرمان سیاهی بود اما دریچه ها باز شدند و ما شکوفا شدیم"

و حالا ما ناچاریم همچنان شکوفا بمونیم .....

....................................................................

۳)

از شکست ما صدای شکوٍه نتوان یافتن /شیشه اینجا می گشاید لب به تحسین سنگ را (بیدل )

...

جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 12:12 فاطیماکرمی| |

 

۱)سلام قرار بود چند وقتی ننویسم ...اما نشد....شعرم امد و نگذاشت...

تا من مشغول امتحاناتم هستم...شما این کار جدید رو خوب بخونید...

۲) واما این کار جدید....

 

.میدان هفت تیر

             تیر

                  تیر

                       تیر

خبر روزنامه های "راست !"

.....لکه های خون را لاک می گیرد

باور سبز مردم ، تیر می کشد

چوب های روسیاه و درد آور

لای چرخ اقتصاد کشورم گیر می کند

...

...بازوی برادرم کبود می شود

...هیس!

.........هیس!

............هیس

خواهرم! صدای چکمه می آید.

...

.....

.........................................................................................

۳) اگه یه وقت نیست شدم ...حلال کنیدا

۴)این خانه نیز به روز شد.....کلیک کنید

 

جمعه یازدهم دی 1388ساعت 23:20 فاطیماکرمی| |

 

این که می نویسم شعر نیست/

        وقتی  این همه ظرف برای شستن هست

کف می زنم که لیز بخورند ...تمام شوند

لیز نمی خورند / تَرٍَک هم  برنمی دارند

فشار آب بیشتر می شود

تازه یادم می افتد/

         چند کتاب قصه بخوانم برای بچه هام!

- هنوز به دنیا نیامده اند طفلک ها! -

از راه که برسند

......دفتر شعرم  زیر دست و پایشان /ورق ورق می شود

**

این که می نویسم شعر نیست /

               *وقتی بشقاب چینی لب پرَ می شود*

 

- بیخودی چقدر فکرم مشغول رختٍ چرکٍ پدرٍ بچه هاست! -

 

* .....  لب پرَ تَر  می شود....*

/

صفحه دوم شناسنامه ام را بگو!!

مٌهر ندارد/

.......اسم ندارد....../

 .....................  امضا ندارد/

.......!!

چکه چکه های سرخ /ظرف های شسته را باطل می کند

زمین می چرخد/

رنگ از صورت آیینه پریده

این که می نویسم شعر نیست/

.............وقتی این همه تَرَک هست که عمیق تر شود

....................................................................................................................................

 

 

* ممنون از نقد و نظر دوستان

 

چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 9:14 فاطیماکرمی| |

۱)

صبر کن/

راه طو لا نی ست

من برایت چراغ آورد م

مثل فانوس فیلم های تکراری

و چقدر

خاطره از روشنیِ  چشمِ خودم.

 ؟می بینی ؟

جاده ها تاریک اندوُ

تو نمی بینی! /سایه های سیاه پیش رویت را!

صبر کن/

شکل قلبت کف دستم جامانده !

 

( ترسم اینست که بی دل بروی....)

....

....

من همین جا می مانم

راه،طولانی ست اما....

نور این فانوس

         یک نفر را کافی ست

............................. 

۲)

نمیدونم چرا این کارم رو یه جور عجیبی دوست دارم.....اما بی تعارف نقدش کنید...

۳)

(بیخودی جار نزن که :دلت را  یک نفر برده  و ُاز دور به تو خندیده):تهمت بزرگی ست!

 

یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:54 فاطیماکرمی| |

 

ببخشید آقا!

می شود دیگر دستم را نگیرید!

دستم بوی شما نمی دهد حالا.

***

ببخشیدکه اینقدر فاصله می گیرم آقا!

من از عطر تند حرف هایتان

                       مدام سرفه ام می گیرد

-   شاید کمی  هم دروغ می گویید-

شاید.....................!

***

ببخشید آقا !می شود عینکِ دودی بزنید

چشمتان که می چرخد

  من همش  سرگیجه می گیرم..!

....!

نگه دارید

        این چرخ فلک را 

                                 لطفاآقا!

قبل از ایستگاه آخر، من پیاده می شوم.

....

ببخشید آقا....!

آقا ببخشید !

                نگه دارید!/

پیاده می شوم من از مسیر نگاهتان حالا!

    ....

***

..........................................................................................................................

ممنون از کارشناسی هاتون....

 

جمعه هشتم آبان 1388ساعت 22:0 فاطیماکرمی| |

 

۱)

آرام تر ای  روزگار !من هنوز یه عالمه حرف ناگفته دارم و کار ناکرده...هی روزگار!

چقدر زود زود از روی آبان های تقویم من گذر می کنی! آرام تر ....آرام تر........

۲)

امسال به جای شمع ،روی کیک تولدم یه دنیا ستاره چیده ام آنقــــــــــــــــــــــــــــــــــدرکه شکل ۲۸ میان آنها گم شده ...

می فهمی !؟یه عالمه ستاره....:ستاره های واقعی.....

- دلم نمی آید ستاره ها خاموش شود -

۳)

حالا که بیشتر شبیه آدم بزرگا می شوم دلم برای کودکی هایم تنگ می شود !نگاه کن! کودک درونم دلش میخواهد شیطنت کند....خدای من ...طفلک درون من باورش نمی شود این همه سال را بدو بدوکرده ....اصلا خستگی هم حالی اش نیست...

۴)

 .....!هیس.....برای بزر گ شدن کمی تمرکز میخواهم..... دیروزنبض احساسم تند تند می زد....  ...امروز همه حجم عقلم  درد میکند ....فردا ..............؟!

۵)

و "پنج" عدد شروع من!

حالا بیا روبه روی سادگی هایم بنشین و به تماشای روزهایی که از من می گذرد....

دلم گواه  خوبی می دهدبرای این پاییز....   دلم گواه می دهد انگار اتفاق های خوبی میان  این آبان  تا آبان بعد   جا گرفته...!!!

یعنی باورش کنم؟

.....................................................................

**بازهم مثل هر سال با یه نکته مرا به نشاط بیاورید...دلم یه نشاط غیر فلسفی میخواد....ساده و بی شیله پیله....

وبلاگ دیگرم هم رنگ عوض کرد..... نگاه کن.....

 

سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:50 فاطیماکرمی| |


Design By : Night Skin

Others