تبليغاتX
به همین سادگی




















به همین سادگی

 

وقتی آدم یه دونه دونه ی سیب تو دلش داشته باشه یعنی انقد بیقرار میشه .....

دونه ی سیب ....دونه ی سیب گوشه ی دلم ! ....

چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 21:59 فاطیماکرمی| |

 

راستش از اینکه هی اومدم و نوشتم که دیگه نوشتنم نمیاد یه جورایی احساس تکرار مکررات میکنم تو خودم ....

۱) انگار ته ته ذهنم یه سایه های مبهمی هست که نمی شناسمشون .

...یه کوچه بندی هایی شده  بی نام و نشون ....

 

۲) تصمیم گرفته ام از این به بعد بنویسم مثلا «اگه یه بار سوار ماشین شدم و مسیر همیشگی ِ سیصد تومنی رو راننده ۴۰۰گرفت و بعد من اعتراض کردم اقا چرا زیاد میگیری و اونوقت طرف با بی ادبی تموم بگه  خانوم نشستی تو خونه ٌخبر نداری کرایه ها گرون شده و بعد من بگم اقا من مسیر همیشگیمه و اصلا من تو منبع خبر کار میکنم ....

بعد شرو ع کنه به دولت و ملت و نظام و رژیم و فلان و بهمان بد و بیراه بگه که مثلا اگه راست میگی برید حقهای دیگه رو بگیرید و  جلوی اختلاسها رو بگیریدو گیر ندید به این ۱۰۰تومن و ....این حرفا ...

و بعد من بگم آقا مشکل مملکت ما اینه که مردم خودشون به هم رحم نمیکنند.... هیشکی دلش به حال و روز اوضاع نمی سوزه و این حرفا.......» این جور اتفاقا رو بنویسم

۳)

شماره ی دو رو که دنده گاز رفتم و بی اراده خود به خود نوشته شد......و تصمیمم به اجرا در اومد

 یه جمله به شماره ۲ اضافه میکنم و السلام.....«ازماست که بر ماست»

دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 18:23 فاطیماکرمی| |

 

تا حالا شده قلم شما هم قفل بشه ....من میگم دیگه یه عالمه حرف گفتنی م ،به حروف پا نمیدند الهام میگه چرا آخهههه.....بعضی وقتا دلم میخواد همه چی رو بنویسم از سوزوندن غذا گرفته تا چیدن میز و روزهایی که غذای روی اجاقم بوی خوب مست کننده میده ....از برق انداختن سرامیک پذیرایی تا بی حوصلگی گاه بی گاه برای اتو کردن رخت ها..........ذوق کردنها و خندیدنهای روزمره و....

پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 16:5 فاطیماکرمی| |

 

همه چیز رنگ شب  ....ماه محرم همیشه دلگیره

جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 17:36 فاطیماکرمی| |

 

 

 بارون که می باره تو هم دلت میخواد هیشکی بهت نگه "آهای  پنجره ها رو ببند"

میخوای سردت بشه اصلا دوست داری همه دریچه ها باز بشن روبه سرمای صفر درجه"

بارون که می باره تو هم دوست داری تموم واژه هاتو بریزی کف دستت ...بعد هم دستت رو بگیری بیرون ...زیر قطره ها...کلمه هات بشن عین بارون...

بارون که می باره تو هم عجیب دلت هوایی میشه ...

چقدر می فهمم ...که دلت می خواد قطره هارو زیارت کنی...زل بزنی به همون قطره هایی که جا خوش کردن گوشه چشمت  نمیذارن جایی رو تماشا کنی...

بارون که می باره تازه دوست داری برگردی به اصل اصل خودت...اونوقت عجیب میشی خاک بارون خورده که همه ی همه ات تر شده...نجیب و پاک...

« خوبه دیگه نمی شنوم که بگی عجیب دلم  گرفته» گرفتگی ها خودشون  خیس میشن و رها ...

بارون که می باره دلت می خواد بری تو کوچه و همه ی پاییز رو از بر کنی...می دونم  تو هم دلت نمیاد پا بذاری رو برگها و محض  خاطر بچگی هامون صدای خش خشوشون رو در بیاری...

 بارون که می باره ... توی چاردیواری اگه نفس بکشی آیینه ها دلگیر و دل چرکین  میشن...تو رو به آیینه ها قسم... همه ی خودت رو ببر زیر سقف آسمون...

بارون که می باره...

... بارون که...

... ...

 آهای بارون داره می باره یادت نره چترت رو جا بذاری!!!

...

....

 

شنبه هفتم آبان 1390ساعت 18:56 فاطیماکرمی| |

 

یه پاییز دیگه از راه رسید ...یه نفس عمیق میکشم و تموم زندگی رو ذخیره می کنم برای یه سال دیگه ...

 

بازهم پاییزی دیگر و حوصله  ای دوباره برای بودن و ماندن ...

می گویم آیینه حق ندارد ادای مرا در بیاورد....می خندی و در آیینه نگاهم می کنی و تازه می فهمی تو هم بازیچه دست آیینه هایی...

بزرگ می شویم روزی ....نه به قد و اندازه...نه به فاصله های اعداد از امسال تا ارقام سال   ثبت شده در شناسنامه هایمان...نه به تعداد خطوطی که در پیشانی مان ردیف می شوند....نه اندازه پیراهن هایی که بیشتر پاره کرده ایم...نه بخاطر گیسوان سفید...

اما بزرگ می شویم روزی...

دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 21:41 فاطیماکرمی| |

 

سیب یعنی خود خود تو...("تو "که می گویم قصد جسارت ندارم)...

آقای خوبی ها از دلم تنگت شده ها یم چه بگویم...که دور دورم از تو بی انکه  تمام مراُ. همه آرزوهای کوچک مرا تما شا کنی...

می بینی چقــــــــــــــــــــتدر نگاهت را کم دارم...

چگونه این همه فاصله را تا مرز دیده شدنت کنار بزنم...

دلم عجیب برای نشستن در  همهمه ی ارامش  بی نظیر حرم ات لک زده...

کاش بند مشغله هایم ناگهان پاره می شد...و من بی انکه نگران چرخه ی بیهوده زیستن می بودم به زیارتت روشن می شدم...

آخر نمیدانی چقدر تشنه ی نورم...

کاسه ای آورده ام به گدایی به در خانه  ی سقاخانه های صحن ات ....

سیرابم که کنی

آنو قت  می بینی عجیب پرنده شدنم را  به تما شا  نشسته اند آرزومندان بی تابت...

نمی دانم ...میان دل من با روح بزرگوارت چه گذشته...که این قـــــــــــدر بیتاب حریم حرم پاک ات شد ه ا م...؟

پاکم کن از هرچه بدی است.... بگذار اینبار با اشکم وضو سازم....همین یکبار ...

اقا جان ...نگذار زمان ما را در خود ببلعد....و به دل خوش کنک های دستمالی شده ی روزگار راضی شویم...

امام رضای خوبم...برایمان دعا کن...

 ...

 حالا از اینجا...از پایتخت تا پای تخت شما ....می دوم...می دانم نمی رسم اما...می شنوم بوی خوب صحن ها را  می بینم رنگ طلایی گنبدت را و شفاف می شوم با  زلالی  ی آب سقاخانه هایت...

صورتم که  خیس شده چه فرقی دارد  روبه رویت باشم یا روبه رویم باشی...

نگاه کن به شگفتی ترین حالت .باران زده از چشمم بیرون...همه چتر ها پیش نگاهم کم آورده اند...من که نگاهم نگاهت را کم دارد...  

با همین حس خوب رضایی. تبریک  روز میلادت را فریاد می زنم.... 

..................

سه شنبه می ریم حرمش

شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 19:35 فاطیماکرمی| |

 

گاهی  حس میکنم یه چیزی یه جایی دور یه جور خاص هی داره از من دورتر میشه

"دیوار همسایه مون یه عده یاس وحشی داره که سرک کشیده تو حیاطمون/////دلم میخواست این خونه انقدر پرده نداشت....

دلم برای یه وعده ماه دیدن ،تنگ شده....شاید برای همینه بعضی وقتا نمیفهمم چِم شده و چمه...

همه چیز آرومه ...و من از اینهمه آرامش....گاهی کلافه میشم....

چگونه می شود به آن کسی که می رود اینسان

صبور

سنگین

سرگردان

فرمان ایست داد"

جمعه هشتم مهر 1390ساعت 11:42 فاطیماکرمی| |


Design By : Night Skin

Others